آفتاب بر نی ....(2)

گ فت : "راضي ام از همه تان .ياراني بهتر از شما سراغ ندارم . اين ها فقط با من کار دارند . شما ميتوانيد برويد . نگران بيعتتان با من هم نباشيد . بيعتم را از شما برداشتم ."
و سرش را انداخت پايين تا هرکه مي خواهد برود . اول عباس بلند شد و بعد هم بقيه : " ما برويم و تو بماني ؟!زندگاني بعد از تو ؟! هرگز !"
ص داي برادرش ، حسين (ع) ، بود . شعر ميخواند از بي مهري روزگار . از اراده ي خداوند .
ميگفت که شهيد ميشود و هر شخص آگاهي راهش را ادامه ميدهد . با پاي برهنه دويد ، گريه کنان . گفت : " کاش مرگ من ميرسيد . انگار امروز مادر و پدر و برادرم را با هم از دست دادم ."
حسين (ع) دستش را گرفت . نشاندش روي زمين. گفت : " خواهر جان نکند شيطان صبرت را ببرد . زميني ها ميميرند و آسماني ها باقي نمي مانند. فقط خدا مي ماند .... پس صبور باش و پرهيز گار ."
- به نقل از کتاب آفتاب بر ني (آدرس روايات محفوظ است )
- لبيکي به هيئت وبلاگي سبو ....به ميانداري گل صنم
- اگر دير آمدم مجروح بودم ................





